![]() |
![]() |
|
|
امروز هفتم آبان ماه امسال است و این یادداشت از شخصی ترین گوشه های ذهنم بر می آید و شاید دلم. و آبان را برمی گردیم به امروز و شاید فردا و سراغ سال هم نرفتیم. هفته ی گذشته مهم نیست. به فردا فکر نمی کنم. به تاریخ تولد لحظه ای فکر می کنم که مبارک است. که شادی من به خاطر یک لحظه بس است. لحظه ای که باید در همین فردا سر نخی از او پیدا کنم. به هر حال از روی ادب و بدون در نظر گرفتن تصادف ها و بازی های گردش ایام توی تقویم های جیبی فردا را لحظه به لحظه تولد می دانم و لحظه لحظه های هشتم
و آبان و هزار و سیصد و هشتاد و هشت را. فردا خوشحالت می کنم که تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:34 توسط |
|
|
رسم بر این بود که تعطیلات در شمال بگذرد. که همینطور هم شد. آخر هفته تعطیلات بود. زندگی کردیم. وقت صرف کردیم. آسمان را برای خودمان تکه و پاره کردیم. سفید سفیدهای ابرهای چاق را تماشا کردیم و برگشتیم به تعطیلات. لب دریا هم آبتنی کردیم و زندگی کردیم و وقت صرف کردیم. به خوشی گذراندیم.باران پراکنده را مدام تکرار کردیم و زندگی کردیم. شب برگشتیم به خانه ای که در آنجا اقامت می کردیم. همه ی وقتمان را صرف کردیم. تکه های خوابمان را کوچک کوچک چرت زدیم. صبح که شد تعطیلات را تمام کردیم. با پژو برگشتیم به شهر و وقتی را که صرف کردیم برای هم صرف کردیم. گفتیم و خندیدیم که گفته بودیم و خندیده بودیم. به خوشی می گذشت. بعضی وقت ها به سرخوشی وقتی که صرف می شد را تکه پاره می کردیم به هم می دادیم. همه از وقت استفاده کردیم. خندیدیم و زندگی کردیم. اما تعطیلات با ما سوار پژو شده بود و به خانه ای که در شهر در آن اقامت می کردیم برگشتیم. صبح روز بعد همه برگشتیم شمال. بدون پژو. زندگی می کردیم. لذت می بردیم. وقت صرف می کردیم. تعطیلات آمده بود بساط پهن کرده بود و خیال رفتن نداشت. به یاد ابرهای تکه پاره چاق می شدیم. اینطور بود که هی مدام زندگی کردیم. مدام از ابر های تکه پاره چاق می شدیم. مثل سفری که از جاده نباشد و با پژو نباشد چاق می شدیم. تمام فضای جهان را پر کردیم. وقت زیادی صرف شده بود. کردیم. همه جای خانه را از تعطیلات و ابر های سفید و خاکستری پر کردیم. این زندگی کردن ادامه داشت و ادامه پیدا می کرد و ادامه پیدا می کند. چه اهمیت دارد که پژو جایی در اطراف دخانیات که شنیده بودم در شمال است و رشته های توتون خوشبو ترین بو را دارد اوراق شد. ما سرنشین تعطیلات بودیم. خوش به حال من. به حال دخانیات.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:24 توسط |
|
|
۱۲
همه ی نگرانی های من در یک نمونه ی آماری وسیع تحقیق شد انسان نیز برای جفتگیری آفریده شده به راستی که در آغوش ما شکل هستی اندام وار تر است
۱۳ این هر کجا خدا سنگی بزرگ که به وصف در نمی آید است با گسترش عرش سینه ام
مثل زنی که با لباس شب آرام روی تخت زمین خفته برای سینه ی من سنگین
دوست داشتنی نگاه های تاریخی ات برایم از صدر اسلام می آورند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:33 توسط |
|
|
۷
تنهایی همه گیر نشده هنوز منم می توانم تو را دوست داشته باشم
۸ دست های تو به کنار به کنار می ماند وقتی صیادان می خواهند بر گردنند ماهی ها به کنار به کنار می ماند وقتی از دست سر می خورند
۹ زمانی که تمام پنجره ها بی چراغ منیزیم در چشم هایم می سوزد امروز یک لبخند روشنت مرا به ارتفاع سطح دریا می رساند تا دوباره برای لانه ی عقاب ها پر اضافه بیاورم
۱۰ باران زد عشق کوچک شد ابر دارد کج می شود عطر نارنج ریخت من از خنکای اوایل دی توشه را در راه خوردم طعم تو از دامن فلک کم بود
۱۱ خیلی از وسایلم راه افتاده اند دوستشان داشتم در خیال که باشی از دست داده ام یا به دست نیاورده ام؟ راحت گم می شوند همه انگار در اوج پیدایی بی در کجای محض بیا من اینجا ایستاده ام زنده ام
۱۲ ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:28 توسط |
|
|
۱
مرض مادر زاد تویی و گریه نشانه ی خوبی است
۲ همه چیز به تو بستگی دارد جنون ادواری کتاب صبور پیاله ی ماه مسیر ذوزنقه سردرد درنگ باران ایستاده امید رنگین کمانی است و شب همان طور که قول داده بود همه را نیامده جمع کرد برد
فریب گوگرد شمیم فرار سکوت هوا هراس خدنگ
شکست نور خیلی جوک است
۳ با این همه رفتار عاشقانه هنوز هم رقیب هست مهمل است با هم ساخته باشید پاختید با همدیگر
۴ ( تقدیم به ع.ا) چه سنگ های شکسته از شوق گل که خاک گل های کوچک زرد را بالا می آمدم با تو از کوه و یک شقایق که کشف تو بود خوب بود کوه بود
۵ دریای آرام ومرد قایقران با سودای ماهی سفیدش دزدکی به شهر می گریزد برمی گردم کنج اتاق گوشه گیر بمانم در تخیل دختر جان یکی برای دیگری برای ماهی هم شده تا شمال می آید
۶ شنای پروانه باله کمانچه گنجشک زیبایی در جلوه مهار نمی شود ذهنیت از زیبایی با صندلی چهارتا آبی متروکه سکوت و کمی جیر جیر عشق آدم را در می آورد
شروع شده ام بالرین نور
۷ ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:11 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
حمید رضوی
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 خرداد 1388 |
| پیوندها |
|
آبان صابری محمد مقدم متین |
|
RSS
|